تبليغاتX
۩۞۩๑ عاشقانه ها ๑۩۞۩

۩۞۩๑ عاشقانه ها ๑۩۞۩

كاش گذر لحظه ها تكرار با تو بودن بود......


 

 

 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

انتظار



انتظار برايم مفهوم غروب بى‏سرانجامى را يافته
هرچند بى تو معنى انتظار را
با عاطفه‏هاى عاشقانه دردم درآميخت
م و همه تن، قفس شدم
قفسى که هيج معبودى جز تو بدان راه نمى‏يافت

نوشته شده در  ساعت 23:17  توسط محمد و فرشيد  | 


دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

با من باش...




ما كه مقصد نگاهمان يكيست          هردو عاشقيم و راهمان يكيست

در سپردن مسير عشق نيز             چون گذشته ديدگاهمان يكيست

من هميشه چون تو فكر مي كنم      پس هميشه اشتباهمان يكيست

***

نوشته شده در  ساعت 12:7  توسط محمد و فرشيد  | 


پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

وبلاگ ما:::::::::::::

فرشید**

www.Skyangel.blogfa.com

 

 

محمد**

www.ashegooneh.blogfa.com


 

نوشته شده در  ساعت 23:30  توسط محمد و فرشيد  | 


پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

دلم گرفته ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هروقت دلم گرفت سرومو رو

شونه هات بزارم و يه دله سير گريه كنم آخه شونه هاي تو مطمين ترين

تكيه گاه واسه این دل عاشقه ...دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم

كه هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و ببوسمت ...دلم ميخواست

اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت احساس ترس كردم بيام و تو منو

تو آغوشت بگيري آخه آغوش تو آرامش بخش ترينه واسه منه بي

قرار ... دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه اگه به مشكلي

برخوردم تو كمكم كني آخه من به جز تو كسي رو ندارم كه دلش برام

شور بزنه ... اگه نزدیک بودی اون وقت تو بغلم فشارت ميدادم اونقدر كه

با تك تك سلولهاي بدنم قاطی بشی...






  

نوشته شده در  ساعت 19:44  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

دیدار تو

من به اندازه ناديدن تو بيمارم

 

 و به شوق نگهت شب همه شب بيدارم

 

ثانيه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم

 

ديگر از هرچه دروغ است و کلک بيزارم

 

خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسيد...

 

 خسته از شعر و هر صحبت طوطی وارم

 

 گرمی وحرم حضورت بدنم را سوزاند

 

نکند خوابم و يارب نکند تب دارم؟

 

گرم صحبت شدم و هيچ نمی دانستم

 ساعتی هست که همصحبت اين ديوارم




نوشته شده در  ساعت 9:31  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

گفتم ...

گفتم تو شيرين مني ... گفتا تو فرهادي مگر؟؟؟

گفتم خرابت ميشوم ... گفتا تو آبادي مگر؟؟؟

گفتم ندادي دل به من ... گفتا تو جان دادي مگر؟؟؟

گفتم ز کويت ميروم ... گفتا تو آزادي مگر؟؟؟

گفتم فراموشم نکن ... گفتا تو در يادي مگر؟؟؟


نوشته شده در  ساعت 21:25  توسط محمد و فرشيد  | 


پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

باران اشك خدا

کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

ولی مگه خداهم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره

 دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت

 کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم

 آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

 حس می کرم که آدما دل خدا رو شکستند

 و يا ازياد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست

 ولی حس کودکانه من می گفت

 خدا دلش از دست آدما گرفته


نوشته شده در  ساعت 22:22  توسط محمد و فرشيد  | 


دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

عشق يعني ...

عشق یعنی دل را دست تو سپردن
عشق یعنی غصه ی دنیا رو نخوردن

عشق یعنی تو باغ اون چشمای سبزت
دل رو تا چشم و سار مهربونی بردن

قاصدک آرزوهای من تویی، تو
عشق پر از مهر و وفای من تویی، تو
 
بیا تا با هم زندگی رو آغاز کنیم
دو تا کبوتر بشیم و با هم پرواز کنیم

عشق تو توی قلبمه اسم تو روی لبهام
خاطره ای بهتر از این تو دنیا من نمی خوام

نوشته شده در  ساعت 21:43  توسط محمد و فرشيد  | 


جمعه نهم فروردین 1387

آسمان

غربی ترین نقطه آسمان پایان است محل تلاقی رنگ های سرخ گون

 

همانجا که آسمان بی پروا زمین را می بوسد و بی اختیار خورشید

 

شرمگین را از نظر ها دور می سازد و اما خورشید به انتظار طلوعی دیگر

 

رخ نمودنی دوباره هستی عاری از جدایی وبودنی فرای تمام بودن ها

 

زمین می آرامد و خورشید در التهاب این رسیدن می سوزد

 

من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد

 

من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم

 

من به خدا اعتقاد دارم حتی اگر ساکت باشد




 

نوشته شده در  ساعت 20:37  توسط محمد و فرشيد  | 


پنجشنبه هشتم فروردین 1387

فرياد خاموش

 

*گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا* 

*ماه من در چشم عاشق ، آب هست و خواب نیست*

نوشته شده در  ساعت 20:33  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه هفتم فروردین 1387

خدا هم ترک ما کرده ...

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ،

کمي بي کس ،

کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ،

خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ،

غريبي و جدايي هست..؟؟؟

نوشته شده در  ساعت 21:49  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه هفتم فروردین 1387

جاده قدم های تو را دلتنگ است ...


تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است ...




نوشته شده در  ساعت 21:45  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه هفتم فروردین 1387

بهانه




دردهای پر التهابم را

در مزرعه ی نگاهت ، همدم خواهم کرد

و غروب های دلگیر جمعه را

به امید روزهای درپیش

به خواب خواهم سپرد

خورشید در چشمانت جاری

و ابرغمناک بهاری همسایه ات

خواهم بارید از اسمان نیلگون

تا طراوت بخشم

دل الودگی ات را...



نوشته شده در  ساعت 21:41  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه هفتم فروردین 1387

ترکم مکن ...




ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم

تنها تو یی ای نازنین آرام جانم

اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

سر در گریبانم کسی هم درد من نیست

از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم

از فصل های دوستی من دل بریدم

این زندگی دیگر سرو سامان ندارد

دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

دیگر نمی داند که را باید صدا زد

این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

من باغبان فصل های انتظارم

تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

 


نوشته شده در  ساعت 21:39  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه هفتم فروردین 1387

غروب لحظه هام بی تو...


خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند





نوشته شده در  ساعت 21:37  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه هفتم فروردین 1387

عشق تو ...

عشق تو جام لبريز از ترانه است
هر نفست ساز در اين مي خا نه است
چه بگويم كه قلبم نكند تنازي
با اين جام كه تو يه خوردش دادي
هرچه گويم همه كفر و خطاست
در مي كده عشق ثانيه هم بر فناست
هي كه نهادي در وجودم همه هستي
خوا ندي از شعر ترا نه ي اين سر مستي
بگو با دل عاشق چهكنم
لحظه هاي رفته بر باد را چگونه باز يابم
بگو كه عا شق بودي
ثا نيه هايم را با عشق خريدي
بگو هر ثا نيه قرباني نفسهام شدي
تا که این دل ثانیه هایش را کند بردباری

نوشته شده در  ساعت 21:35  توسط محمد و فرشيد  | 


چهارشنبه هفتم فروردین 1387

كاش ...

کاش آسمان ميدانست درد من چيست !


کاش ميدانست نياز من چيست!


کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....


کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!


دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،

عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!


يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....


کاش دريا ميدانست کوير چيست!


راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!


دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!


کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....


مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران


را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....

نوشته شده در  ساعت 21:33  توسط محمد و فرشيد  | 


سه شنبه ششم فروردین 1387

دلبران

رفتند دلبران و ندانم نشانشان
اما نشسته بر لب من داستانشان
هر روز و شب به سوز دعا آرزو کنم
دارد خدا ز چنگ بلا در امانشان
گلچهرگان به حال نبردند با دلم
طرز نگاه ناوک و ابرو کمانشان
آنان که یار مردم محنت رسیده اند
ای جان من فدای دل مهربانشان
آن رفتگان کهرسم محبت نهاده اند
صد ها هزار رحمت حق بر روانشان
آتش زدند به جان من آن دم که مادران
سر می دهند ضجه به گور جوانشان
بسیار عارفان که جهان حقیقتند
ام من و تو بی خبریم از جهانشان
لبهایشان به خنده و دل گرم عشق دوست
باغی ز گل شکفته شود در بیانشان
بر یار عاشقند و از اغیار فارغند
جز شکر حق نمی شنوی از دهانشان
گل های شعر می شکفد بر لبان من
بارانشان سرشک و غمم باغبانشان
هر جا که عاشقان سخن انجمن کنند

نوشته شده در  ساعت 15:31  توسط محمد و فرشيد  | 


سه شنبه ششم فروردین 1387

دوست دارم ...

دوست دارم به اندزه ی پاکی قطره های اشکم

دوست دارم به اندازه اندیشیدن به تو در تنهایی

دوست دارم به اندازه سیاهی گسیرانت

دوست دارم به اندازه ی بهانه هایم برای دیدن تو

دوست دارم به اندازه ی...................

و آنگاه که به تو اندیشیدم ناگاه سکوتی در دلم شکست سکوتی که همیشه

برای داشتنش خود را از دیگران جدا می کنم برای اینکه می خواهم در خلوت

دل با تو باشم.

 

نوشته شده در  ساعت 14:51  توسط محمد و فرشيد  | 


درباره ي من

*بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم*

*همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم*

*شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم*

*شدم آن عاشق ديوانه كه بودم*

 

پست الکترونيک  

PhotoBloG

نوشته هاي سابق

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

موضوع مطالب
لينک دوستان

دنیای تنهای من
قصه تنهایی من
تنها با عشق
سرود عشق
دفتر عشق
عشق
باز هم از تنهاییم می نویسم
عاشق اونی هستم که خودش میدونه کی
عاشق تنها
دلم تنگه...
دختر متولد عشق
دوستداران عاشق
شعر و ترانه
اردیبهشت دل
تو اهل پاییزی و من عاشق پاییز
آفتابگردون ، گل عاشق
زيباترين لحظه
عشق بارونی
این نیز بگذرد...
عشق ناتمام
چشمان مقدس تو
غریبانه
کلبه عاشق دلشکسته شهر
لحظه هاي زندگي
سايه , روشن عشق

قالب از

www.eshgemoon.blogfa.Com
KING lvlohammad